یک سال پیش، درست در چنین روزی، یعنی در 22 آوریل سال 2011 بهزاد کاظمی (علیرضا) از میان ما رفت.
محمد فرهادی چنين کسی بود. در خانوادهای از ايل قشقائی چشم به جهان گشود. پدرش حاجی همدم از کدخداهای بنام طايفه کشکولی بود.از تاريخ تولد او اطلاع دقيقی نداريم اما رفقائی که با او در کنفدراسيون دانشجويان ايرانی در آمريکا (کنفدراسيون احياء) هم رزم بودند، می گويند متولد 1332 بود. پس از اتمام تحصيلات متوسطه برای تحصيل به آمريکا رفت و از «دانشگاه علوم و تکنولوژی ميسوری» در شهر رالا در رشته ی مهندسی عمران فارغ التحصيل شد. هنگامی که در کنفدراسيون دانشجويان ايرانی در آمريکا (کنفدراسيون احياء) فعاليت می کرد به «محمدِ رالا» مشهور بود. فعاليت های سياسی اش در منطقه ی غربِ ميانه ی آمريکا (که مرکزش شهر شيکاگوست) متمرکز بود و علاوه بر فعاليت هايش در کنفدراسيون عضو يکی از هسته های کمونيستی مخفی اتحاديه ی کمونيست ها بود. در فعاليت های اعتراضی کنفدراسيون سازمانگری ماهر و در جلسات «بحث آزاد» سخنگوئی دانا و مطلع بود. صداقت فوق العاده اش پيام های انقلابی او را جذاب تر می کرد. محمدِ رالا انقلابی کمونيستی بود که حس استواری و پابرجائی را در هر فرد صادق بر می انگيخت.
در سال 57 در ارتباط با تشکيلات اتحاديه کمونيست ها به ايران بازگشت و در تشکيلات فارس اتحاديه کمونيست ها فعاليت هايش را ادامه داد. در سال 58 جنبش های دهقانی فارس اوج گرفت و محمد يکی از چهره های محبوب و شناخته شدهی اين جنبش ها بود. يکی از رفقای قشقائياش می نويسد: «صداقت و پايداری انقلابياش زبانزد همه بود. توده ها شخصيت محمد را دوست داشتند. حتا افرادی که از توده های تحتانی جامعه نبودند او را تحسين می کردند. مثلا حبيب خان گرگين پور از کلانتران و اساتيد موسيقی بود او را تحسين می کرد و می گفت، "در ميان کمونيست هايمان محمد چيز ديگری است .. او يک آزادانديش. بی آلايش. نجيب و محترم است. ... ديدگاهش باز و چند بُعدی است." هر کس او را می ديد و می شناخت عاشق اخلاق و رفتارش می شد. فوق العاده متين بود. او درد جنبش کمونيستی را خوب درک کرده بود. به مشی چريکی شديدا نقد داشت و افکار آوانتوريستی را خوش نداشت. کتاب «چه بايد کرد؟» لنين و نقد مشی نارودنيکها توسط لنين را برای ما می شکافت. بسياری از دانشجويان هوادار مشی چريکی را جذب «خط سه» کرد. دانشجويانی را جذب کمونيسم کرد که هيچ گرايش چپی نداشتند. من هم پس از شنيدن بحثهای قانع کنندهی او در نقد مشی چريکی و استدلالاتش در مورد خصلت نيمه فئودال- نيمه مستعمرهی ايران و ماهيت سوسيال امپرياليستی شوروی جذب اتحاديه شدم. محمد در سال 58-59 به تبريز رفت. گويا مسئوليت شاخه ی آذربايجانِ اتحاديه کمونيستها را به او محول کرده بودند. گاهی برای ديدار خانواده اش به شيراز می آمد. شنيدم در تبريز محمد را شيردل لقب داده بودند. جثهی کوچکش به عظمت دِنا بود.»
محمد در زمان دستگيری مسئول اتحاديهی کمونيستها در شهر مسجدسليمان بود. يکی از رفقا که مدتی در زندان مسجدسليمان با او همبند بود می گويد: «دو سه ماه با محمد در زندان مسجدسليمان با هم بوديم. هويت سياسی محمد تا مدت زيادی برای مقامات امنيتی ناشناخته ماند. خيلی عالی پوشش درست کرده بود. واقعهی دستگيرياش را خودش اينطور تعريف می کرد: سال 60 در مسجد سليمان بحث آزاد زياد بود. هر چند اوضاع داشت خفقانی می شد. يکی از بچه ها هم داشت با چند نفر بحث می کرد. آن ها اطلاعاتی بودند اما معلوم نبود که اطلاعاتی هستند. اين رفيقمان تک افتاده بود و جوان بود و در بحث گير افتاده بود. محمد فرهادی از راه می رسد و وارد بحث می شود. بحث تمام می شود و هر کس می رود راه خودش. اما اينها محمد را تعقيب می کنند و جائی می پرند و او را می گيرند. محمد مهندس عمران بود اما وانمود کرد که بيش از 9 کلاس درس نخوانده است و سعی کرد نقش يک آدم عادی را که عوضی او را گرفته اند بازی کند. به هر حال نتوانستند اطلاعاتی راجع به او کسب کنند و ظاهرا قبول کردند که او را عوضی گرفتهاند. با اين وصف يکسال به او حبس می دهند و او را به تهران منتقل می کنند که به خاطر نمی آورم قزل حصار بود يا اوين. اين سال 61 است. فکر می کنم يکی دو هفته هم او را به زندان اهواز بردند. يکماه مانده به آزادی در ضربهی سراسری به اتحاديه کمونيستها عده ی زيادی دستگير می شوند. در نتيجهی خيانت افرادی، سابقه و سِمَت تشکيلاتی او در اتحاديه لو می رود. به فاصلهی کوتاهی پس از آن محمد فرهادی اعدام شد.
وقتی به مسجد سليمان آمد خيلی سريع با همه جوش خورد. طوری رفتار نمی کرد که فکر کنند او سمت بالائی دارد. معمولا حرکاتی انجام می داد که سِمَتش معلوم نشود. بچه ها با او شوخی می کردند. همه فکر می کردند او هوادار ساده ای است.
اسم مستعارش جواد بود. وقتی او را به بند آوردند مبهوت شدم. او را آورديم به يکی از اتاقها که بچه های اتحاديه در آن بودند. يک روز داشتيم واليبال بازی می کرديم که وسط بازی يک باره نام مستعارش را گفتم که فوری به من اشاره کرد و گفت اسم من اين نيست و اسم اصلياش را گفت.»
رفيق ديگری که با محمد هم بند بود می گويد: «وقتی محمد را در زندان مسجدسليمان ديدم به من گفت از آنجا که سن تو کم است آزادت می کنند. هنوز به من حبس نداده بودند. در بند عمومی بوديم. يادداشتی را به من داد. گفت اين را بگير و خوب مخفی کن. آدرسی در تبريز به من داد و گفت وقتی آزاد شدی برو تبريز و اين پيام را شخصا به دست دختر خواهرم برسان. به هيچ کس هم نگو که کجا داری می روی. آدرس را پشت پيام نوشته بود اما آن را پيچانده بود که ديده نشود. به من گفت تا آزاد نشدی آدرس را نگاه نکن. متاسفانه به من هم حبس دادند و معلوم شد که آزاد نمی شوم و من دوباره برگه را به او برگرداندم که آن را سوزاند.»
يکی ديگر از هم بندان محمد می گويد: «در آن دوران هنوز جَو فعال سياسی بر زندان حاکم بود و روحيه ها مقاوم و بالا بود. هر روز صبح همه در ورزش جمعی شرکت می کردند. فقط دو نفر از اعضای حزب توده در جمع ما نبودند. هر شب جلسه بحث داشتيم. متاسفانه بسياری از بچههای خوب گروههای سياسی مختلف دستگير شده بودند و در اين جمع بودند. پيکار، رزمندگان، چريک ها و مجاهدين. همه بحث می کردند و هر کس نظر سازمان خود را می داد. محمد فرهادی در اين جمع نقش برجستهای داشت و نظراتش از قدرت و نفوذ خاصی برخوردار بود. همهی افراد ديگر او را قبول داشتند و به تحليلها و صحبتهايش گوش می دادند. اين را به خاطر آن که من از نظر فکری به او نزديک بودم نمی گويم. بطور مثال در مورد خط مشی حزب توده و ماهيت امپرياليستی شوروی سابق که ما آن را سوسيال امپرياليسم شوروی می خوانديم خيلی مستدلل و قوی بحث می کرد. ويژگی محمد در اين بحثها اين بود که جمع را با وجود اختلاف نظرات به صورت جمع نگاه دارد و بحث در مورد اختلافات طوری انجام شود که به روحيهی جمعی ضربه نزند. و اين خيلی عالی بود. زيرا ديده بودم که در مباحث ميان افرادِ سازمان ها با يکديگر برخی اوقات کار به جاهای باريک می کشيد و باعث دور شدن افراد از هم و انفعال می شد. اين خيلی خطرناک بود. ولی محمد فرهادی اتحاد جمع را نگاه می داشت. در شرايطی که همه زير فشار کتک و شکنجه و اعدام ها بودند نقش او در سياسی و متحد نگاه داشتن فضا فوق العاده مهم بود. محمد قبلا در شيراز و در روستاها در رابطه با سازماندهی مبارزه دهقانان عليه ملاکين فعاليت می کرد. اما به مسجدسليمان آمده بود که مسئوليت شاخه ی اتحاديه را بر عهده بگيرد.»
عليرضا آذين از اعضای اتحاديه کمونيستهای ايران در خوزستان که مدتی با محمد در زندان مسجد سليمان و کارون بود می گويد: « من در زندان با محمد رالا آشنا شدم. خودم از سال 1359 تا 1362 به مدت 2 سال در زندان کارون حبس کشيدم. سال 1360 موقعيکه من را به زندانِ سپاهِ مسجد سليمان بردند محمد رالا و کيانوش بهادری و نوذر آنجا بودند. زندان وسط يک کوه بود. زندان مسجدسليمان 2 ساختمان داشت که بغل هم بودند. هفت هشت تا اتاق داشت که اتاقهای بالا را زندانيان سياسی اشغال کرده بودند که درهايش معمولا قفل بود و در طبقهی پائين زندانيان عادی بودند که درِ اتاقها معمولا باز بود. من و محمد در 2 بند مختلف بوديم (وی در بند زندانيان عادی يا زندانيان مشکوک الهويه بود) اما با هم و ديگران واليبال بازی می کرديم. محمد خيلی اهل ورزش بود. به خاطر اينکه هويتش را عادی و غير سياسی بروز دهد در جمع با توپ مسخره بازی در می آورد. من ابتدا نمی شناختمش و نمی دانستم سياسی است و کارهايش به نظرم مسخره می آمد. اما کم کم که با او آشنا شدم و به هم اطمينان پيدا کرديم فهميدم برای رد گم کردن اين کارها را می کند. حتا در آن زمان که نقش يک آدم معمولی را بازی ميکرد آدم می فهميد که يک انسان والاست و محبتش در دل گُل می کرد.
بعد از اينکه به کارون اهواز منتقل شدم محمد رالا را نيز به کارون منتقل کردند. فکر می کنم برای اولين بار در مهر سال 1361 به زندان کارون اهواز منتقل شد و 3 تا 5 ماه آنجا ماند. وقتی محمد را به کارون آوردند به علت فشار زياد رژيم روی زندانيان، عدهای می بريدند و تواب ميشدند. محمد به بچه هاهشدار می داد که حواستان جمع باشد و به سادگی به همه اطمينان نکنيد.
قبل از اينکه ما به کارون بياييم، تورج بهگام و بهنام ايثاری هم آنجا بودند. ما ازطريق بهنام وتورج و يکی ديگر فهميديم که، «محمد از بچه های خوب اتحاديه است!». بهنام ايثاری قبل ازاينکه خودرا به دشمن بفروشد هويت محمد را برای ما رو کرد. آن زمان و امروز بيش از آن زمان از اين کار بدم آمد زيرا از لحاظ حفظ امنيت رفقا کار بسيار اشتباهی بود. هر کدام از ما می توانستيم زير شکنجه بشکنيم و نتوانيم اسرار رفقايمان را حفظ کنيم. هر چند بايد هميشه سَر داد و سِر نداد اما در مبارزهی سخت و پرپيچ و خم انقلابی که با دشمنی بيرحم روبرو هستيم نمی توانيم بر پايهی اين فرض جلو برويم که همه هميشه بر اين اصل استوار خواهند ماند. پس نبايد اطلاعاتی را که لازم نيست به کسی بدهيم (چه درون زندان و چه بيرون زندان) و چه بپرسيم. در هر حال آشکار کردن هويت محمد برای من و بقيهی زنداينان توسط اينها کار بسيار بدی بود. با وجود اين من آگاهانه سعی کردم همان هويت ساختگی محمد را تقويت و تائيد کنم. با اين وجود محمد رالا که از آشکار شدن هويتش بی خبربود هنوز نقش زندانی عادی را بازی می کرد.
موقعيکه من وارد زندان مسجدسليمان شدم هنوز هويت محمد رو نشده بود تا اينکه علی گلگيری را دستگير کردند. علی هم مثل من در همان سن 18-19 سالگی به اتحاديه پيوسته بود و در قيام آمل هم شرکت کرده بود. در زندان شنيده بودم که پس از ضربهی سال 1361 به اتحاديه کمونيستها و شک به رهبری علی انگيزه خود را از دست داده و بسيار بی بند و بار شده است – به اين معنا که در اهواز علنا رفت و آمد می کرد و اصلا تلاش نداشت مخفی شود. اواخر سال 62 يا اوايل 63 دستگير شد. او را به زندان مسجدسليمان آوردند. محمد قبل ازاينکه او را به زندان بياورند می دانست که علی را دستگير کرده اند. اينکه چگونه می دانست من نفهميدم. محمد رالا به من گفت که علی را دستگير کردهاند و او (محمد) زياد نسبت به علی خوشبين نيست. اما کاملا مطمئن نبود که علی خراب کرده است. بالاخره روز موعود رسيد. جريان بازجوئی را محمد برای من شرح داد که خلاصهاش اين بود که وقتی وارد اتاق بازجوئی شد دادستان رشيدی ( که هم دادستان بود و هم بازجو) و علی را در آنجا ديد و پس از مدتی علی نه تنها فعاليتها و نقش محمد در مسجد سليمان بلکه فعاليتهای گذشتهی محمد در دوران کنفدراسيون را که احتمالا قبل از دستگيری از دهان اين و آن شنيده بود (طبق معمول از طرف کسانی که اصلِ «اضافه نپرسيد و اضافه نگوئيد» را رعايت نکرده بودند) برای رشيدی نقل کرد.
محمد را يکی دو جلسه ديگر برای بازجوئی بردند. ديگه برای محمد روشن شد که جز اعدام سرنوشت ديگری نخواهد داشت. طبق تجارب ديگر مشخص بود که ظرف 2 ماه آينده اعدام خواهد شد و همين اتفاق هم افتاد. خودمحمد اين پيش بينی را کرد و با ما در ميان گذاشت. تابستان بود و بچه ها با شلوار راحتی و زير پوش در بند راه می رفتند و حتا با همان زيرپوش و شلوارِ راحتی به اتاق بازجوئی می رفتند. اما هر وقت محمد را صدا می کردند محمد فورا لباس رسمی اش را می پوشيد و امکان نداشت با شلوارِ راحتی برود چون احتمال می داد که برای اعدام ببرندش. وقتی صدايش می کردند با لباس رسمی می رفت تا به دشمن آمادگی و ايستادگی اش را نشان دهد. هميشه با نهايت سربلندی در مقابل اينان می ايستاد. در ضمن دوست نداشت وقتی جسدش را تحويل خانواده اش می دهند در لباس بدی باشد و تاثير بد روی خانواده اش بگذارد. باور کن هر فرد انقلابی هر چقدر هم محکم باشد و بداند که اعدامش نزديک است بالاخره مقداری در روحيه و رفتارش بروز پيدا می کند. اما در مورد محمد احساس نمی کرديم. با چنان روحيهی بالائی با بچهها حرف می زد و شوخی و بگو بخند می کرد که فکر نمی کردی می داند که دشمن به زودی به قتلش خواهد رساند. حتا در مورد اينکه هنگام اعدام چطور بايستد وارد بحث و شوخی و گفتگو می شد. فضائی را بوجود آورده بود که همه جرات کنند و به مرگ خويش بدست دشمن پوزخند بزنند. اين کار را آگاهانه می کرد تا ظرفيت مقاومت و ايستادگی را در همه بالا ببرد.
چون توابين در هر اطاق بودند نه تنها محمد بلکه هيچکس در جمع بحث نمی کرد. ولی 2 نفری و سه نفری که به هم کاملا اطمينان داشتيم، محمد بحث می کرد. روزهای آخر کيف (ساک) وسايلش رومنظم کرده بود. چيزهايی را که فکرميکرد به درد بچههای ديگر می خورد به آنان داد. ساعت رولکسی داشت که به من داد. بقيه چيزها مانند شورت و جوراب و غيره را که به درد کسی نمی خورد آنچنان شسته و تميز تا کرده و در ساک گذاشته بود که وقتی به خانوادهاش می دهند از روی آن بفهمند که هنگام مرگ روحيهی افسرده نداشت. می خواست همه منجمله خانوادهاش بدانند که کمترين تزلزلی در مورد درستی راه و آرمانش نداشت.
اما اين را بگويم که اکثر کسانی که سر موضع بودند (از جمله محمد) اعلام نمی کردند که ما کمونيستيم بياييد ببريد اعداممان کنيد! اين صحبت ها نبود. ولی در زندان قطب بندی شده بود. توابين با هم و سر موضعيها که اکثريت بودند نيز باهم در يک طرف. البته رژيم هم اين را می دانست که که با دو گروهِ سرموضعی و تواب طرف است.
بايد به محمد افتخار کرد. او يک رفيق واقعی بود. برای ما الگوی روحيهی بالا و ايستادگی بود. کلام من در وصف عمق آگاهی محمد به هدف و راهش و استقامت و پايداريش در مقابل دشمن قاصر است. طی آخرين روزهای قبل از اعدامش، من و محمد در يک بندبوديم. کوچکترين ترس و نگرانی از مرگ در او نمی ديدم. نمی گويم او تنها کسی بود که اين خصلت را داشت. خيليهای ديگر اينگونه بودند اما محمد را را به چشم ديدم. فکرش دور و بر مرگ نمی چرخيد. مشغلهاش اين بود که تا آخرين لحظات زندگيش به عنوان يک کمونيست بر اطرافيان و جهان خارج از زندان تاثير بگذارد. حتی نوع رفتنش به پای اعدام سرمشقی برای زندانيان بود. »
محمد الابخشی که مدتی در زندان کارون اهواز با محمد رالا بود در مورد او می گويد: «سال 1361 محمد رالا را به اتاق 4 بند 7 (معروف به بند سگ دونی) زندان کارون آوردند. ژوليده بود و ژاکت گشاد و مندرسی به تن داشت که نشاندهنده اين بود که رفيق محمد برای رد گم کردن ظاهر خود را چنين آراسته بود. از دادگاه کيانپارس به کارون آوردنش. در کيانپارس بشدت او را کتک زده و شکنجه داده بودند. در بند سگ دونی 55 تا 60 نفر بوديم. در يک محيط 12 متر در 12 متر.اين اتاق ها در قبل از انقلاب انبار زندان بودند ولی بزودی تبديل به بند زندان شدند. روحيهی همه بالا بود. بطوری که همبندان سرودهای انقلابی را با خود يا در جمع 2 تا 3 نفره زمزمه می کردند. محمد رالا جلو در ورودی اطراق کرد. من و يکی از بچه های پيکار باهاش صحبت کرديم. به مجرد اينکه او شروع به صحبت کرد، روشن بود که بر خلاف ظاهر مندرسش و اعلام به دشمن که ديپلم هم ندارد، فردی تحصيل کرده و با مطالعه است و خط سياسی دارد. منطبق با سنت زندان به او گفتم حواسش جمع باشد و هويت سازمانی خود را علنا برای همه بازگو نکند. بخصوص که او بايد ظاهر مندرس خود را با محتوای صحبت هايش همطراز کند. به مجرد ورود به بند اصلا خود را نباخت. معمولا کسی که در ابتدا وارد اطاق می شد و می ديد 55 تا 60 نفر در يک جا پشت درب قفل شده ای هستند کمی جا می خورد. ولی محمد اصلا جا نخور و جو زندان اصلا او را نگرفت. خيلی سريع با محيط خود را وفق داد و بسيار عادی با ما شروع به صحبت کرد. بعد از 2 يا 3 هفته رفيق محمد را از زندان کارون بردند.عدم ترس و نگرانی در محمد خيلی برجسته بود. از زندان و اسارت واهمه نداشت. گويی تمامی خاطرات و تجارب زندانيان سياسی شاه را با گوشت و پوست خود در زمان مبارزاتش در کنفدراسيون با دقت خوانده و فرا گرفته بود و آنها را برای توشه راه امروزش در ذهنش ذخيره کرده بود. بعد از مدتی تختی به او داده شد. چندی نگذشت که شروع کرديم روی اوضاع سياسی صحبت کردن. محمد به تاريخ مبارزات مردم ايران خيلی مسلط بود. بخصوص روی نقش ارتجاعی مشروعه خواهان ( شيخ فضل الله نوری و شرکا) از يک طرف و مشروطه خواهان (ستار و باقر خان) از طرف ديگر. محمد نقش ارتجاعی جناح بهشتی و حزب جمهوری اسلامی را همچون جريان مشروعه چيان شيخ فضل الله نوری و شرکا و يا آيت الله کاشانی در کودتای سال 32 در بعد از انقلاب 57 می ديد.
بسيار روشن بود که با دقت خاصی عميقا دراين باره مطالعه کرده بود. خيلی زود با همه دوست می شد. آن موقع اتحاديهی کمونيست ها می گفت دو جناح در حکومت است: بنی صدر و بهشتي( ليبرالها و ارتجاعيون). محمد هم طبق خط اتحاديه می گفت نبايد گذاشت دولت بنی صدر به عنوان نماينده بورژوازی ملی ليبرال سرنگون بشود. نبايد اشتباه حزب توده در سالهای ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق را تکرار کرد. ولی موقعی که بحث می کرد نتيجهی بحث اش سرنگون کردن کليت اين رژيم بود. به اين مفهوم که محمد معتقد بود عليرغم دفاع از گرايشات مترقی جناح بنی صدر نبايد وارد همکاری مستقيم يا دنباله روی از آن شد. در بند ما افراد طرفدار بنی صدر ( 2 تا 3 نفرکه بعد ها آزاد شدند) افراد طرفدار حزب رنجبران ايران ( 2 نفر) و چند نفر امتی (جنبش مسلمانان مبارز) طرفدار دکتر حبيب الله پيمان که با حزب توده و فدائيان اکثريت همکاری می کردند هم بودند. امتيها و تودهای معتقد بودند بايد با جناح بهشتی عليه بنی صدر متحد شد و رفقای طرفدار حزب رنجبران در زندان بر خلاف امتيها و تودهايها استدلال می کردند که بايد از جناح بنی صدرحمايت کرد و وارد همکاری عملی با آن شد. در بحث ها و مجادلات داخل زندان فرق محتوای بحث اتحاديه با رنجبران روشن بود چون اتحاديه به سرنگونی کليت رژيم جمهوری اسلامی معتقد بود. من و محمد سه هفته در کارون با هم بوديم. سه هفته پرافتخارو مملو از مبارزه و مقاومت و ايستادگی. محمد هنوز حکم نداشت. من خودم از طرفداران آرمان مستضعفين و شريعتی بودم. ولی بيشتر ما (آرمان مستضعفين) با خط 3 نزديک بوديم. من هنوزچپ نشده بودم. پروسه تحولات فکری و خطی من بسيار طولانی بود و حتی به دوران بعد از آزادی از زندان می رسد. من از سال 56 ابتدا با نظرات شريعتی آشنا شدم. ولی اکثر طرفداران شريعتی، از جمله من، بعد از انقلاب دچار بحران نظری شدند و انشعابات متعددی درما بوجود آمد، منجمله پديدار شدن گروه امتی ها يا ارشادی ها يا آرمانيها که که ابتدا همه يکی بودند ولی بعد از انقلاب در ارتباط با طرفداری يا عدم طرفداری از جمهوری اسلامی از هم جدا شدند. مثلا گروه آرمان مستضعفين شوروی را سوسيال امپرياليسم می دانست ولی امتيها همانند حزب توده شوروی را سوسياليستی می دانستند. به نوعی گروه آرمان مستضعفين نظراتش شبيه و تحت تاثير خط 3 در ابتدای انقلاب بود. من بعد از پيروزی انقلاب علاوه بر خواندن مقالات شريعتی و نوشته های گروه آرمان مستضعفين، نشرياتی همچون حقيقت، پيکار، ررزمندگان، راه کارگر، کار اقليت، اکثريت و حزب توده و غيره را هم می خواندم و کم کم به سبب تحقيق و واکاوی تعقلی و آگاهانه اوليه گرايشات علمی راديکال (چپی) در نظرات من نمودار شد.
محمد به خطش خيلی مسلط بود. باهاش بحث کردن، از پس او برآمدن و نظراتش را به چالش گرفتن کار سختی بود. بچه پاکی بود. من و محمد در برخی مواضع کليدی با هم همنظر نبوديم و متضاد فکر می کرديم. مثلا در برخورد با جناح بنی صدر( بورژوازی ملی ليبرال- از ديد رفيق محمد) يا بر سر بافت اقتصادی جامعه ايران که محمد معتقد به نيمه فئودال - نيمه مستعمره بود و من معتقد به ساختار مسلط بورژوا کمپرادوری ايران ( سرمايه داری وابسته ) بودم و برای همين دو جناح بنی صدر و بهشتی را ارتجاعی و تضادشان را تضاد درونی حاکمان دولت بورژوا کمپرادر وابسته به امپرياليسم می ديدم. عليرغم اختلافات خطی و سياسی رفيق محمد فوق العاده فروتن و افتاده بود. و به دل می نشست. از ايزوله کردن افراد خطوط ديگر در جمع به خاطر مقاصد سکتاريستی آگاهانه امتناع می ورزيد. البته نظرات مشترکی نيز بين ما موجود بود ولی گذشته از اينکه همگی ما زندانيان ( سوای تعلقات سياسي- خطی به هر يک از گروه ها و سازمان ها) از توهمات و نظرات غير علمی خود در ارتباط با چگونگی پيشروی انقلاب، برخورد التقاطی به حاکميت و نداشتن راه حل علمی مشخص برای کسب قدرت سياسی و نيز عدم گسست با نظرات غير علمی مان رنج می برديم، يک چيز بين همه ما زندانيان سر موضعی مشترک بود. و آن چيزی مگر اعتقاد راسخ به ادامه مبارزه تا به آخر با اين نظام ارتجاعی و پيدا کردن راه پيشروی انقلاب و شکست دشمن نبود.
*اين يادنامه بر مبنای خاطرات رفقای مختلف نگاشته شده است. به دليل گذشت زمان ممکنست برخی تاريخ ها در اين خاطرات دقيق نباشند.
خاطرات علیرضا از محمد رالا – این خاطرات درتاریخ 17 و 18 آوریل 2011 روی نوار ضبط شده است. و بعد نوشته شده است. کل مصاحبه تقریبا 3 ساعت طول کشید.
این فایل شامل گفتگوی تلفنی با علیرضا در مورد خاطراتش از محمد رالا در زندان است. گفتگو بصورت محاوره ای نوشته شده است و دلیل آن این است که نخواستم هیچگونه تغییری در صحبت های علیرضا بوجود آید. علیرضا در ابتدا خیلی فرموله در مورد خاطراتش صحبت نمی کند. برای همین متوجه می شویم که برخی مواقع از یک جایی شروع می کند و بعد به نکته ای که شاید ربطی به نکته اولش نداشته است می پردازد. ولی در ادامه مصاحبه همان نکات روشن تر می شود.
باید متذکر شوم که بنا به گفته خود غلیرضا درنام بردن سالها ممکن است اشتباه ذهنی بخاطر گذشت 29 سال ازاین خاطرات بوجود آمده باشد. با این مقدمه کوچیک، خاطرات علیرضا را شروع کنم. برهان
********************************
علیرضا: محمد رالا را برای اولین بار در ماه 7 سال 1360 آوردند زندان کارون اهواز. محمد برای مدت 3 تا 5 ماه زندن کارون بود. خودم (علیرضا) از سال 1359 تا 1362 بمدت 2 سال در زندان کارون حبس کشیدم. با کیانوش آذری و نوذر در یک زندان ( کارون اهواز) بودیم.
محمد رالا که آمد زندان کارون به علت اینکه فشار رژیم روی بچه ها خیلی زیاد بود و خیلی ها میبریدند و تواب میشدند، به بچه هاهشدار می داد که خیلی حواستون جمع باشد و زیاد و به سادگی به همه اظمینان نکنید.
من توی زندان با محمد رالا آشنا شدم. محمد خیلی اهل ورزش بود و با هم وبچه ها ی دیگر والیبال بازی می کردیم. موقعیکه من (علیرضا) آمدم زندان سپاه مسجد سلیمان که وسط یک کوه بود ( سال 1360 یا 1361 مطمئن نیستم) محمد رالا آنجا بود. برای 3 تا 5 ماه محمد کارارون اهواز بود. به احتمال قوی سال 1361 ( شاید هم 1360 ) با محمد بودم. در 2 بند مختلف بودیم. محمد در بند زندانیان عادی یا زندانیان مشکوک الحویه بود. والیبال بازی می کردیم. محمد به خاطر اینکه هویتش را عادی و غیر سیاسی در جمع بروز دهد با توپ مسخره بازی در می آورد، که البته به عنوان یک آدم عادی مخصوصا جلو توابین مجاهدین و چپ بازی درمیاورد. وبه همین خاطر که مسخره بازی در می آورد من ابتدا که نمی شناختمش که او سیاسی است، با خودم فکر می کردم این چرا اینطوری می کنه؟ اما کم کم که با او آشنا شدم و به هم اطمینان پیدا کردیم فهمیدم برای رد گم کردن اون کارهارو می کنه.
محمد بعد از اینکه ما به کارون منتقل شدیم، آمد زندان کارون. قبل از اینکه ما به کارون بیاییم، تورج و بهنام ایساری هم آنجا بودند. ما ازطریق بهنام وترج ومسعود فهمیدیم که محمد از بچه های خوب اتحادیه است! ولی با این وجود محمد رالا که از لورفتن هویتش از طرف اون رفقا بی خبربود، هنوز نقش زندانی عادی را بازی می کرد. هم آن زمان و هم بیشتر حالا که فکرشو می کنم متوجه میشم که ازلحاظ امنیتی خیلی اشتباه بود که هویت محمد رالا از طرف بهنام، تورج و مسعود خرم نژاد برای بقیه و ازجمله من فاش شده بود. فرق هم نمی کند که در سطح رهبری باشد یا عضو یا هواداراتحادیه بوده باشد، هر رفیق مثل من حتی از لحاظ ایدئولوژیک محکم هم که باشد، اما نباید هویت رفیقی که برای دیگران مخفی است را رو کنند. با وجود این من آگاهانه دنبال همون هویتی که محمد برای خودش درست کرده بود، می رفتم و تایید میکردم . بهنام ایساری قبل ازاینکه خود را بفروشد اینک هویت محمد را برای ما رو کرد کارش به عنوان فرد بالای تشکیلاتی و در رهبری اتحادیه بودن اصلا درست نبود. بهنام یکی از سخنگویان علنی بود ولی خیلی ضعف داشت. من توی بهنام میدیدم که ضعف داره. ومی دونستم بهنام ظرفیت 4 تا شلاق خوردن را هم نداره. ما 6 ماه در زندان اصفهان ( زندان دستجردی) بودیم و کاملا به عنوان هواداراتحادیه از بهنام شناخت داشتم. ولی با توجه به شناختی که از بچه های دیگر داشتم بهنام دهنش لقتربود.
از لحاظ سیاسی بر خلاف بهنام مسعود و محمد خیلی خوب بودند. تورج بد نبود ولی به عنوان فردی که مسئولیت در سطح رهبری داشت، آن انتظاری که ما هواداران نسبت به عناصر رهبری چه از لحاظ سیاسی و پیگیری وغیره داشتیم، قابل قبول نبود، و غیر قابل انتظار بود.
بچه های سیاسی همه اینجوری بودند. سال59 ما را بردند توی اطاق (بند) اتحادیه. هر یک از زندانیان (چریک ها، مجاهیدن، پیکار و غیره) در یک اطاق مشخص بودند. من را هم گرفتند چون پایین محله مان در مسجد سلیمان نمایشگاه برای جنگ گذاشته بودیم و نشریات اتحادیه را گذاشت بودیم، فهمیدند که ما اتحادیه ای هستیم. موقعیکه من آمدم زندان مسجدسلیمان محمد رالا، کیانوش و نوذر در زندان بودند. 7 تا 8 اطاق بود. طبقه بالا بودیم. زندان مسجدسلیمان 2 ساختمان داشت که بغل هم بودند. اطاق های بالا سیاسی ها بودند. درها قفل بود. در طبقه پایین زندانیان عادی بودند که درشان باز بود. بستگی به اوضاع بعضی وقت ها درها قبل بود و بعضی وقت ها برای 4 تا 5 ماه در ها باز بود. موقعیکه من آمدم به مسجدسلیمان هویت محمد هنوز رو نشده بود. تا زمانیکه علی گلگیری را گرفتند. علی گلگیری در قیام عامل شرکت کرده بود و بعد از آن دستگیر شد. من شنیدم بعد از فروپاشی و ضربه به رهبری، علی خیلی بی بند و بار شده بود. و انگیزه اش را از دست داده بود. بطوریکه برای خودش ولو شده بود در اهواز وعاقبت هم به خاطر این بی بند و باری و از دست دادن انگیزه مبارزه، دستگیر شد. اواخر سال 62 یا اوایل 63 دستگیر شد. آوردنش مسجدسلیمان. محمد رالا قبل ازاینکه علی را به زندان بیاورند می دانست که علی را دستگیر کرده اند. اینکه چگونه می دانست من نفهمیدم، ولی مید انست. ممکن است این را در بازجویی ها یکی از بازجوها به محمد گفته باشد. اما مطمئن نیستم. محمد رالا به من گفت که "علی گلگیری را دستگیر کردند ولی من(محمد) زیاد نسبت به علی خوشبین نیستم". محمد ولی صد درصد مطمئن نبود که علی خراب کرده. بلاخره روز موعود رسید. این که در آن بازجوئی چه اتفاقی افتاد را محمد رالا به من گفت. محمد را بردند بازجوئی. محمد گفت که موقیعیکه به اطاق بازجوئی رفت، دادستان رشیدی ( که هم دادستان بود و هم بازجو) و علی گلگیری داشتند با هم صحبت می کردند. سخت گرم صحبت بودند و محمد که وارد اطاق می شود آنها اصلا به روی خودشان نمی یارن و محل محمد نمی گذارند. بعد ازچند دقیقه ( 7 یا 8 دقیقه الی 10 دقیقه) که آنها صحبت کردند دادستان از اطاق خارج می شود و علی گلگیری و محمد تنها با هم دراطاق می مانند. محمد شروع می کند حرف زدن. از علی می پرسد که چیکار کردی آیا چیزی گفتی راجع به من آیا به اینها مسائل را گفتی و همکاری کردی؟ علی می گوید " نه من هنوز چیزی نگفتم." محمد می گه منهم هیچ چیز نگفتم و اگر از من سوال کردند که علی را می شناسی من می گم نه من علی را نمی شناسم. علی هم به محمد می گوید من هم می گویم تورا نمی شناسم. محمد ازش پرسیده که آیا گفتی منو می شناسی؟ علی می گه نه. بعد از 6 تا 7 دقیقه بازجو(دادستان) رشیدی به اطاق برمی گرده. ظاهرا قضیه نشون میده که هماهنگ شده بود که در حقیقت می خواستند ببینند محمد روی چه موضعی بوده. یعنی اگر محمد می فهمید که علی همکاری کرده طور دیگری برخورد می کرد تا اینکه نمی فهمید. جمهوری اسلامی وبازجو می خواست بدونه که موضع محمد چیست؟ دادستان ( که بازجو هم هست) بلافاصله رو به محمد می کنه و از محمد می پرسه که آیا شما این اقا را ( علی را) می شناسید؟ محمد می گوید نه. دادستان می گوید خوب نگاهش کن آیا می شناسی؟ محد می گوید نه نمی شناسم. بعد دادستان از علی گلگیری سوال می کنه که: آیا این اقا را میشناسی. علی اطلاعات خود راجع به محمد را جلو دادستان می گوید. قبل از همه چیز علی به دادستان می گوید، بعد از اینکه شما ازاطاق بیرون رفتید این آقا از من خواسته راجع به او چیزی به شما نگویم.
من (علیرضا) فکر می کنم که زمانیکه محمد رالا مسجدسلیمان بوده، باعلی گلگیری یک سری ارتباط داشته. و تمام اطلاعاتی را که علی می دونسته در مود آن ارتباطات را به دادستان می گوید. ولی خیلی از طلاعات را هم که علی قبل از رفتن به جنگل در مورد محمد از آن بی خبر بوده به دادستانی می گوید. محمد رالا به من(علیرضا) گفت که که علی در مورد گذشته من که من (محمد رالا) مسئول آذربایجان و شیراز بودم و در کنفدراسیون بودم ودرخارج کشور چه رابطه هایی داشته را در زمانیکه علی در جنگل بوده است از افراد دیگر در جنگل شنیده است. محمد رالا می گفت که تمام این اطلاعات را علی فقط می توانسته از رفقای دیگری که در جنگل بودند و مرا خیلی خوب می شناختند گرفته باشد.
من (علیرضا) می دونم که علی که از بچه های مسجدسلیمان بود و از فعالین هوادار اتحادیه بود اون زمان هم سن و سالهای ما بود( 18 تا19سالش بود) و در ایران جذب شده بود ازحافظه خیلی خوبی برخوردار بود. و تمام اطلاعاتی را که ازمحمد به دست آورده بود را مو بمو شروع می کند به دادستان گفتن. در واقع علی با گفتن چنین اطلاعاتی تیر خلاص را به محمد زد. ولی الان آدم اینهارو می یاد می زاره کنار هم، این ولنگاریهایی که می گفتن سبب می شه اطلاعات در میان همه پخش بشه اصلا صحیح نبود. دلیلی وجود نداشته که ماها یا علی بفهمه که محمد در کجا بوده قبلا مسئولیتش چی بوده در کدام شهر بود یا در خارج بوده و قبل از آمدن به مسجدسلیمان چیکارمی کرده. منظورم اینه که اشکالاتی که تشکیلاتی و ایدئولوزیک وجود داشته. رعایت مسائل امنیتی را نکردن، خوب ازاین لحاظ ها تشکلات ما خیلی ضعیف بوده ولی مثلا یک تیپ هایی در بالای تشکیلات مثل بهنام خیلی راحت به بچه های دیگر مثل من بگویند که محمد کی بوده چیکار کرده. یا وقتیکه علی گلگیری این اطلاعات را خیلی راحت در جنگل از بچه ها در مورد مسئولش محمد ازبچه های دیگردر جنگل گرفته این واقعا ایراد خیلی بزرگیه.
بر گردم به محمد. . محمد را یکی دو جلسه دیگر بردند برای بازجوئی. یادمه که علی در مورد کیانوش و من ریز تا ریز مسائلمان را برای بازجو رو می کرد. برای همین ما دوباره تجدید محاکمه شدیم.
صحبتمو قطع کردم روی محمد باز برگردم به محمد. برخوردهایی که در زندان و بعد از اینکه مسائل رو شد و دیگه برای محمد محرز و مسلم شد براش که جز اعدام سرنوشت دیگری نخواهد داشت . و طبق تجربه دیگه مشخص بود که ظرف 2 ماه آینده اعدام خواهد شد. و همین اتفاق هم افتاد. خود محمد این پیش بینی را کرده بود و با ما در میان گذاشت. طی این مدت محمد کاملا خوش را آماده کرده بود وهر لحظه انتظار داشت که بیایند و صداش کنند که ببرند اعدامش کنند. و جالب اینه که هر موقع می آمدند و محمد را صدا می کردند خوب بچه ها توی بند با شلوار راحتی و زیر پوش چون تابستان بود و هوا هم خیلی گرم بود اینطوری زندگی می کردند. و موقعی که زندانیان دیگر را بازجو صدا می کردند، زندانیان با همان زیر پوش و شلوار راحتی می رفتند. در مورد محمد موقعیکه می آمدند و صداش می کردند و مشخص هم نبود که حتما می خوان محمد را ببرند اعدام کنند، امکان نداشت که محمد با شلوار راحتی بره. لباس رسمی اش را می پوشید. شلوار بیرون و پیراهن به تن می کرد و به ما می گفت که زمانیکه میخوان ببرند اون لحظه ای را فکر می کرد مثل موقعیکه بلاخره اعدامش کردند. محمد به این فکر بود که اگر احیانا ببرنش و اعدامش کنند و جسدش را تحویل خانواده اش بدهند، دوست ندشت که آنها ببینند که او با لباس خیلی بد تاثیربد روی روحیه خانواده بذاره. محمد به اون لحظه فکر می کرد. برای همین بعد از اینکه لو رفت همیشه بعد ازاینکه صداش می کردند با لباس رسمی می رفت تا به دشمن آمادگی اش و ایستادگی اش را نشان دهد. و با نهایت سربلندی در مقابل اینها می ایستاد. باور کن هر فرد سیاسی درهر رده تشکیلاتی که باشد و بداند که اعدامش غیرالوقوع است بلاخره یک مقداری یا کم یا زیاد یک چیزهایی در روحیه اش بروز کند و اینو نشون می دهد در روحیه اش . باورکن ما حتی یک لحظه چنین چیزی را در مورد محمد احساس نمی کردیم. محمد با بچه ها با چنان روحیه بالائی شوخی، بگو بخند طوری رابطه ای بوجود آورده بود حتی هیمن چند ماه اخیر که حتی بچه های جریانات دیگه شوخی می کردند باهاش. محمد این رابطه صمیمانه را با بچه های مجاهدین و چپ بوجود آورده بود که آنها به اوحتی می گفتند مثلا : محمد وقتی میری و روبرو دیوارمی ایستی مثلا اینجوری وایستا. یا نمی دونم اونجوری وایستا تا اعدامت کنند. و خودش هم می خندید. محمد یک هچنین رابطه ای را بوجود آورده بود با همه. یک محیط با صفا بین رفقا و بگو و بخند. ولی جو غالب را محمد طوری بوجود آورده بود که همه را به پوزخند زدن به مرگ خویش از طرف دشمن ترغیب کرده بود. آن کار را هم آگاهانه از خودش شروع کرده بود و محیطی را بوجود آورده بود که همه بچه ها به مرگ او از طرف دشمن پوزخند زنند.
در هر اطاق چون توابین در هر اطاق بودند نه تنها محمد بلکه هیچکس در جمع بحث نمی کرد. ولی 2 نفری و سه نفری که به هم کاملا اطمینان داشتیم، محمد بحث می کرد. با همه بجز توابین بحث می کرد.
علی گلگیری یکبار به من (علیرضا) گفت که ببین من اطلاعاتی که به اینها دادم نه به خاطراینه که جان خودمو نجات بدم، من کارم تمومه منواعدام می کنند. ولی توهم هر اطلاعاتی داری به اینها بده. این ها رو علی با بغض می گفت. و می گفت من در مورد این رژیم اشتباه کردم ولی دارم سعی می کنم که اشتباهات گذشته ام را جبران کنم. او نادم و تواب شده بود، ازراه خدمت به مردم برگشته بود وبا دشمن همکاری می کرد و از دیگران می خواست مثل او از خدمت به خلق و طبقه کارگر دست بشویند. البته این رو بگم که اولین نفری که با علی روبرو شد محمد رالا بود ولی بعد حافظه ام یاری نمی ده که آیا من دومین نفربودم یا کیانوش که با علی در اطاق بازجوئی روبرو شدیم. ولی هر دوی ما با او روبرو شدیم و علی وقتی من را دراطاق با او تنها گذشنتد مسئله همکاری با آنها (رژیم) را از من خواست که به پیش ببرم. البته محمد به ما گوشی را در مورد علی داده بود و ما مثل محمد در مورد تواب بودن علی "غافلگر" نشدیم. ولی انها قبل از روبرو کردن علی با من و کیانوش می دانستند که ما اتحادیه ای هستیم. ولی نمی دانستند در چه سطحی فعالیت داشتیم. ولی علی همه چیز را به آنها گفته بود وجریان ما دیگه خیلی برملا شده بود. یادمه علی جلو دادستان به من گفت که همه مسائل رو شده و بهتره هر چه می دانی بگی و بعد یک کاغذ گذشتند جلوما که آقا بنویس. خوب در مسجدسلیمان من وعلی و شاهپور عالیپور و کیانوش جزو شورای کارگری اتحادیه بودیم. همه ما یکی دوسال قبلش دیپلم گرفته بودیم. ویا از خدمت سربازی را تازه تمام کرده بودیم. من تازه خدمت سرباز یرا تمام کرده بودم. و یا بعضی از رفقا دیپلمه بیکار بودند. ولی بلاخره ما ها جزو شورای کارگری اتحادیه در مسجد سلیمان بودیم. خوب من هم نوشتم که ما این رابطه را با این آقا در شورای کارگری داشتم و فلان. من یک نصف صفحه نوشت مدادم دست دادستان. بعد علی نوشته مرا نگاه کرد و شروع کرد صدایش را بالا بردن. علی جلو دادستابه من گفت مرد حسابی من هفتاد صفحه نوشتم اینها چیه تو نوشتی. تو واقعا هیچی نمیدونی؟ تو فقط نصف صفحه می دونی؟ بمن گفت یادته فلان کار رو کردی یادته فلان دستگاه زیراکیس فتوکپی رو که از فلان جا کش رفتیم و تا 6 ماه دست به دست می شگت و متعلق به سازمان بود وهی شروع کرد به لو دادن اطلاعات در مورد من. حتی جلو دادستان گفت که من (علرضا) چند تا دینامیت از طریق بچه ها داده بود مبه سازمان این را هم علی به من جلو دادستان گفت. متاسفانه علی آنچنان حافظه خوب و عالی داشت که هیچ اطالاعاتی را فراموش نکرده بود، کوچکترین حرکتی که شده بود از زیردستش در نرفته بود و همه چیز یادش بود. حتی بچه های خردسال فامیل ما را هم که همینطوری می آمدند کنار میزما درمحله یا می آمدند کنار چادری که ما برای تبلیغات زده بودیم در فلان جا در محله مان و اطراف ما می ایستادند، آنها راهم اسم برده بود و لو داده بود. فقط برای خوش رقصی. مثلا علی را که با کیانوش روبرو کرده بوند . علی جلو دادستان از کیانوش می پرسه که فلانی رو می شناسی؟ کیانوش می گه اره می شناسمش. او یک آدم عادی بوده و نه تشکیلاتی. بعد علی با دعوا و مرافعه می گوید نه اوفعال بوده وتشکیلای هم بوده و فلان می کرده. من (علیرضا) می دونم که اون شخص واقعا از آدم های کناری بوده و همینجوری علاقه مند بود که بیاد ببینه چه خبره. البته این رو هم اضافه کنم که علی کوچکترین اطلاعات خودش را به آنها داده بود فقط به این خاطرکه مبادا آنها(دادستانی) ازان مسائل باخبر باشند و او نگفته باشد. برای همین همه چیزرا به آنها حتی مسائلی را که نمیدانستند وحتی بعضا صحیح هم نبود به آنها گفته بود. در واقع علی می خواست با این کارش جلب اعتماد آنها را بدست بیاره. تا شاید خودشو نجات بده. بذار اینجوری بگم کیانوش بعد از روبرو شدن باعلی و در یکی از بازجوئیها می گفت: علی مثل شخصی شده که افتاده باشه توی آب و شنا هم بلد نباشه، به هر خس و خاشاکی چنگ میزنه. حتی اگر یک سر کاه هم روی آب باشه سعی می کنه اونو بگیره خودشو بکشه بالا.
برگردیم به محمد. یادمه 2 تا 3 ماه قبل از اینکه علی گلگیری را بیارن توی زندان، محمد به ما گفت بچه ها علی گلگیری را گرفتند. من (علیرضا) نمی دونم که محمد ملاقاتی داشت یا نه. اینکه آیا کسی می آمد به محمد در زندان سربزند یا نه من نمی دانم. می خواهم ین رو بگم که محمد به ما نگفت که چگونه 2 تا 3 ماه قبل از اینکه علی گلگیری را به زندان ما بیاورند و ما را با او روبرو کنند محمد بطور حتم و بطور موثق می دانست که علی را گرفته اند. خانواده من و کیانوش و نوذر می آمدند وما را ملاقات می کردند. من اینرا میدانم . ولی در مورد محمد نمی دانم که آیا اصلا کسی به ملاقاتش می آمد یا نه! البته بعضی اوقات بنا به شرایط مثلا در بحبوحه اعدام ها ملاقاتها قطع میشد وگاهی اوقات برای چندین ماه هیچ کس ملاقاتی نداشت. ولی واقعا یادم نیست که محمد چگونه فهمید که علی دستگیر شده. اینکه از طریق ارتباطش با بیرون زندان و شخصی از نزدیکان ملاقاتی اش به او گفته بوده یا ازطریق دیگر. من یادم نیست. اینکه حتی علی در زیر شکنجه اطلاعات خودش را به دادستان می دهد و یا با 4 تا کشیده به صورتش این رو هم من نمی دانم. ولی محمد با وجود اینکه میدانست که علی دستگیر شده و به ما هم گفته بود ولی چون مطمئن نبود علی با دادستانی همکاری کرده یا نه نمی خواست اطلاعاتی در مورد مسائل دیگر را با کسی در میان گذارد. ولی زیاد در مورد عدم همکاری علی با دادستانی خوشبین نبود. شم انقلابی تیزی داشت. البته من از نحوه دستگیری علی دقیقا باخبر نیستم. ولی علی از آمل که برگشته بود مرتب می رفت به خونه شون و سر می زد. والبته ما در مسجدسلیمان می دانستیم که برخی از کسانی که از آمل برگشته بودند بعد از دستگیری با رژیم همکاری کرده بودند. علی هم این را می دانست. می دانست که آن افراد حتما هویت علی را به رژیم گفته اند. ولی اصلا اصول مخفی کاری را رعایت نمیکرد و بی بند و بار شده بود. علی باید حدس می زد که خونه اش باید تحت نظر باشد ولی اصلا برایش مهم نبود. من مطئن نیستم که علی را به عنوان مشکوک دستگیر کرده ند یا او تحت نظر بود ( کبوتر پر قیچی یا کبوتری که بالهایش قیچی شده ) تا از روابطش با خبر شوند. ولی حافظه ام بیشتر این دومی را در من زنده می کند. که او را شناسائی کرده بودند ولی تحت نظر بود تا ارتباطاتش را بدست آورند و زمانیکه مطمئن شدند باید اورا دستگیر کند چنین کردند. برادر بزگتی علی اکثریتی بود و سه تا ازخواهران علی رزمندگانی بودند. افراد خانواده علی اکثرا سیاسی بودند.
علی هم بعد از دستگیری تواب شده بود. البته تواب هم درجه های مختلف داشت. بعضی از توابین تا این حد که از بچه ها فاصله بیرند توب بودند و کار دیگری نمی کردند. نماز هم می خواندند . یک سری دیگه ازتوابین بودند که نه تنها در زندان نماز می خواندند به نماز جمعه بیرون از زندنا و در شهر هم می رفتند. یک سری دیگه ای بودند بدترازاینها، اخبار بچه ها در زندان را گزارش می کردند و برای دادستانی و بازجوها راجع به بچه ها جاسوسی می کردند. و هر گونه رابطه بین بچه ها و بحث ها یی که می شد را گزارش می کردند. بعضی از توابین نهایت خیانت و رذالت را داشتند. این ها در جوخه های اعدم هم شرکت می کردند. در اعدام بوسیله تیربارنن شرکت میکردند و تیرخلاص می زدند. این دسته دیگه فرومایه ترین، آخرین و رذلترین دسته توابین بودند. ما میدیدیم کی تو چه سطحی داره با دشمن همکاری می کنه. علی با وجود اینکه این همکاری هارو کرده بود ولی درسطحی سقوط کرده بود که مطمئنم اگر شرایط پیش می آمد این کاروهم(در جوخه اعدام شرکت کردن) می کرد. حالا شاید مطرح کردن این صحبت درست نباشه ولی علی اونقدر افت و سقوط کرده بود که اگر همچنین چیزی ازش می خواستند به راحتی می پذیرفت.
آخرین چیزی که بگم راجع به محمد دیگه همون روزهای آخر کیف (ساک) وسایلش رومنظم کرده بود. اولا همه چیزهایی که قابل بخشش بودن مثلا فکرمیکرد به درد بچه های دیگه می خوره، پیراهنی، شلواری فلانی...، بخشیده بود به بچه ها. که یک ساعتی هم داشت که ساعتش رو به من داد. ساعت رولکس. شاید فقط لباس های زیرش بودند که باقی مونده بودند که به درد کسی نمی خوردمثل زیرپوش( زیر پیراهنی)، شورت، جورابی، شلوار راحتی ... که فکر می کرد کسی نمی تونست استفاده بکنه، اینها رو چنان شسته بود اینقدر تمیز شسته بود، قشنگ طا کرده توی ساکش گذاشته بود. خوب می دونی وقتی کسی رو اعدام می کنند خوب وسایل باقی مانده و اساس رو می دن به خانواده اش. محمد فکر اونحا روهم کرده بود که اگر بعد ازاعدامش کیفشو بدهند به خانوادش و اونها باز می کنن چه روحیه ای خانوده اش با دیدن نظم وتمیزیش پیدا کنند. او به فکر نهایت تاثیر اعدامش بدست دشمن روی خانواده اش بود. که فکر نکنند محمد از مرگ در راه آرمانش کوچکترین تزلزلی به خود راه داده بود. می خواست روحیه بالای خود را در راه جانباختن در راه آرمانش را اینطوری به خانواده اش انتقال دهد. محمد در فکر اون لحظه هم بود.
محمد وقتی هنوز لو نرفته بود و نقش یک آدم معمولی را بازی میکرد شوخی و بگو و بخند می کرد. ولی اصلا از یک انسان والا و دوست داشتنی فراترنرفت. نکته آخر اینکه اکثریت کسانی که سر موضع بودند از جمله محمد در جمع نمی گفتند ما کمونیستیم بیایید ببرید اعدام کنید. این صحبت ها نبود. ولی در زندان قطب بندی شده بود توابین با هم، و سر موضعی ها که اکثریت بچه ها بودند، با هم. بچه های سر موضعی همسفره بودند. رژیم هم اینها رو میدونست. یعنی نه اینک رژیم این ها رو نمیدونست، برای رژیم مشخص بود چه کسی تواب است چه کسی سرموضع است. می دونستد با دو تا گروه طرف است، توابین و سرموضعی ها.
من به شخصه افتخار می کنم که توی اون موقع کوتاه با محمد حبس کشیدم. با بقیه بچه های دیگه ( سرموضعی ها) معمولی بودم. ولی محمد واقعا یک رفیق واقعی بود، به جرات میتونم بگم یک رفیق واقعی بوده. محمد سمبل روحیه ،ایستادگی، و خیلی از چیهای دیگه که من الان به شخصه نمی تونم با کلمات محمد و روحیه اش را توصیف بکنم. کلمات در وصف استقامت، پایداری وعشق به آرمان در وصف محمد عاجزند. طی آخرین لحظاتی که می خواستند محمد را ببرند و اعدام کنند، من ومحمد در یک بند بودیم، و میدیدم کوچکترین ترس، کوچکترین نگرانی، از مرگ و اعدام در او دیده نشد. نمیگم محمد تنها کسی بود که اینجوری بود خوب خیلی از بچه های دیگر اینجوری بودند، ولی محمد را من جلو چشمم دیدم و شاهد بودم که چگونه بود. هیچ گونه خللی در روحیه محمد نسبت به آرمانش کمونیسم احساس نکردم. و به عنوان یک کمونیسم تا آخرین لحظات زندگیش سعی میکرد تاثیر مثبت زا لحاظ روحی بذاره روی بقیه زندانی ها. با حرکاتش، با رفتارش، با منشی که در زندان داشت. حتی نوع بردنش در زمان اعدام هم یک سرمشق برای همه زندانیان بود. یعنی حساب همه چیز را کرده بود. خیلی ها در اون لحظه حتزیسر موضع هم که بوده باشند یک مقدار از حواسشون دور و گرداگرد مرگ می چرخه، ولی محمد اینطور نبود تا آخرین لحظه هواسش جمع بود.
محمد رالا زمانی که مرگ را به او تحمیل کردند با تمام وجود به استقبالش رفت
بقول احمد شاملو در شعر "چه بی تابانه می خواهمت":
چه بی تابانه
می خواهمت ای
ای دوری ات
از موج تلخ
زنده به گوری
چه بی تابانه
تو را
طلب می کنم
بر پشت سمندی
گویی نوزین
که قرارش نیست
و فاصله تجربه ای
بیهوده است
بوی پیرهن ات
این جا
و اکنون
کوه ها
درفاصله سردند
دست
در کوچه و بستر
حضور مانوس
دست تورا می جوید
و به راه اندیشیدن
یاس را
رج میزند
بی نجوای
انگشتانت
فقط
و جهان
از هر سلامی
خالی ست
http://www.youtube.com/watch?v=HK4qHG21dYE&feature=player_embedded
*******************************
خاطرات محمد الیبخشی ( محمد تکزاس ) ازمحمد رولا در زندان مصاحبه با محمد تکزاس در تاریخ 18 آوریل صورت گرفته است.
اطاق 4 بند 7 (معروف به بند سگ دونی) زندان کارون سال 1361، محمد رالا را آوردند زندان. خیلی حالت ژولیده داشت. یک ژاگت خیلی گشاد داشت. توی دادگاه کیان پارس بود، که آورنش کارون. در کیانپارس پدرت را ازکتک و شکنجه در می آوردند. محمد را شدیدا شکنجه داده بودند. در بند سگ دونی 55 تا 60 نفر بودیم. در یک محیط 18 متر در 18 متر. روحیه ها همه بالا بود. محمد رالا جلو در ورودی اطراق کرد. وقتی محمد را آوردند یکی از بچه های پیکار باهاش صحبت کرد. یک تخت به او دادند. بعد شروع کردیم روی اوضاع سیاسی صحبت کردیم. محمد به تاریخ مبارزات مردم ایران خیلی مسلط بود. بخصوص روی تاریخ مشروطه خطوط و مبارزه درگیر بین آنها در زمان مشروطه در آن انقلاب خیلی فرموله بود. خیلی زود با همه دوست می شد. آن موقع اتحادیه می گفت دو جناح در حکومت است. بنی صدر و بهشتی. و محمد ازبنی صدر دفاع می کرد. می گفت نباید این دولت سرنگون بشه. ولی موقعیکه بحث می کرد نتیجه بحث اش سرنگون کردن این رژیم بود. فقط سه هفته در کارون با هم بودیم. سه هفته پرافتخارو مملو از مبارزه و مقاومت و ایستادگی. محمد رالا آمد کارون. محمد هنوز حکم نداشت. من خودم (محمد تکزاس) جزء بچه های آرمان مستضعفین بودم. طرفدار شریعتی. ولی بیشتر ما (آرمان مستضعفین) با خط 3 نزدیک بودیم. من هنوزچپ نشده بودم. محمد به خطش خیلی مسلط بود. باهاش بحث کردن و از پسش بر آمدن و نظراتش را چالش کردن مشکل بود. بچه پاکی بود. مواضعش را قبول نداشتم( چون هوز چپ نشده بودم و به سازمان آرمان مستضعفین معتقد بودم) ولی خیلی فروتن و افتاده بود. به دل می نشست. محمد تاثیر به سزایی درشکل گیری نظرات من و سمت گیری ام به چپ کمونیسم و انقلابی داشت. راجع به هر مسئله ای که بحث می کرد فاکت تاریخی زیاد می آورد و فرموله بود. در ورزش خیلی فعال بود. بهار سال 62 محمد تکزاس ( (بله محمد تکزاس) حبسش تمام شد. و زندانی اش هم تمام شده بود. ولی 20 ماه دیگه ما رو ( محمد تکزاس) نگه داشتند. محمد دالاس معتقد است که محمد رالا را سپاه در دروازه مسجدسلیمان وقتی می خواست وارد شهر شود دستگیر کردند. سپاه در ابتدای دروازه ورودی به مسجدسلیمان (درورودی ) پاسگاه داشت و هرماشینی را برای پیدا کردن و شکار انقلابیون و مبارزین تفتیش می کرد. محمد دالاس می گوید: محمد رالا موقع دستگیری یک جزوه یا کتاب همراهش بود. حالا یا نامه بود یا کتاب یا جزوه یادم نمی یاد، ولی با چیزی او را گرفته بودند.
پایان
• نویسنده:محمد فرهادی کشکولي و علیرضا