|
این شبروان
درشعرجاودانه ی خود سیاوش ِ شاعر ازآرش وکمانش گفت |
|
چنانت دوست می دارم که ماهی رود وُ دریا
|
|
روزی با جمعی از دوستان و اقربا نشسته بودم . یکی از آن میان با کسب اجازه از ما در مقام مزاح و تفرج گفتند |
|
در چشمه ی دل یادِ تو جوشید موّاج وُ فریبا خون در بُنِ اندیشه خروشید |
| | | |
روزی با جمعی از دوستان و اقربا نشسته بودم . یکی از آن میان با کسب اجازه از ما در مقام مزاح و تفرج گفتند
شعری در وصف الحال حضرت عظما از دفتر "خطرات " ایشان !
آهای مردم کجایید ، کجایید ، بیایید ، بیایید آنچه ما در چنین روزی بدنبال آنیم شمایید ، شمایید
یک طلبهای تازه لیسانس آخوندی گرفته بود و برای اولین بار بایستی توی مسجدی روضه می خواند. ولی از آنجایی که خیلی ترسیده بود و عصبی شده بود زبانش بند آمد و نتوانست حتی یک کلمه بیان کند.